دستان سرد تنهایی
بر شانه های برهنه ی روحم سنگینی میکند.
نه
این نه رویاست
نه کابوس
و نه روایتی از یک داستان افسانه ای
که اساطیرش را
در امتداد بی انتهای زمان گم کرده باشد !!
بلکه تنها
هجوم بی پروای حقیقتی محض است
به حیاط خلوت متروک باورهایم...
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/11/01ساعت 18:26 توسط فرناز |
دستت را از روی پشانی داغ سرگیجه هایم بردار.
مگر باورت نیست واژه های معلق تنهایی من تب دارند و شعر ناب هذیان خویش را نه ماه نه که هزاران سال است آبستن اند...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/28ساعت 12:2 توسط فرناز |
و حقیقت شاید اندیشه ی سیال چشمان توست که تکه ای از جاودانگی را بر صفحه ی خاکستری زمان بایگانی می کند و شاید خود کاری است در پس انحنای انگشتانت که بر گورستان واژه ها آیه ی رستاخیز می خواند و برای هزار و چندمین بار اولین سطر آفرینش را به تکرار می پیوندد.
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07ساعت 19:51 توسط فرناز |
آی ای غریبه ی محجوب
بگو
به خاطر پلک های خیس باران
لحظه ای درنگ کن و بگو
بگو که تو از قبیله ی کدامین خدایانی
که این چنین عجیب
در پس عشقبازی چشمانت
با نگاه من
قلبم شاعر می شود
و تو را
واژه
واژه
بر لبان ابدیت بوسه می کند .
بگو که تو از دیار کدامین آسمانی
که صدای سلیس نفس هایت
حنجره ی سنگی سکوت را
می خراشد
و آن را به زمزمه ی زیباترین ترانه ی عشق
دچار می کند .
بگو که تو کدامین آتشفشانی
که در من چیزی شبیه عشق را
فوران می کنی
و هرگز به خاموشی نمی گرایی
و پروانه وار مرا
به فصل دگردیسی رویاهایم می پیوندی
آی ای غریبه ی محجوب
لحظه ای درنگ کن
و بگو...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/11ساعت 17:5 توسط فرناز |
پاییز را باور نداشتم به سان کودکی باورهایم. اما آنگاه که عشق خراب آباد دلم را به ترنم عاشقانه ی باران پیوست و نگاهم را دچار هزار رنگی برگریزان چشمانت کرد من نیز چونان برگی سرکش در آغوش طوفان رها گشتم و قلبم را در پس غزلواره ی نازک احساست جا گذاشتم. تا شاید فردا، نه همین حالا یکی شویم و با تمام بغض هامان در وجود هم تکثیر... (فرناز- ۱۸ آبان)
+ نوشته شده در جمعه 1386/08/25ساعت 0:15 توسط فرناز |
چه می خواهد آدمی از این زندگی محبوس در هیاهوی سکوت؟ جز ذره ای عشق که یخ بسته جان قلبش را مذاب کند و چنان روحش را با درد عجین سازد که بروید از او من دیگری و اوج گیرد سوی استغنای عشقی که نیاز را به تمنا نشسته و رستاخیز پاییز را هزار بار باور کرده... (فرناز- آبان ۸۶ )
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/17ساعت 23:49 توسط فرناز |
در امتداد شباهنگ سرد سکوت آرزوهایم خود را آرزو می کنند. چرا که نه ستاره ای را خیال پرواز است و نه زمین را مجال هم آغوشی! (فرناز)
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/17ساعت 23:47 توسط فرناز |
امشب به اندازه ی درد از تمام خودم پر می شوم به اندازه ی عشق از پیکره ی روحم لبریز و به اندازه ی تو عاشق ! اگر مرا به رستاخیز چشمانت مهمان کنی ... (فرناز - شهریور ۸۶ )
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/17ساعت 23:46 توسط فرناز |
مرا انسان نامیدی و منت نهادی که تو را عقل دادم و خلیفگی جهانم را به وجود تو ارزانی بخشیدم اما آنگاه که قداست من با شهوت تاریکی دنیایت در هم آمیخت و معصومیت باورهایم در پس سفسطه های جهانت حتک حرمت شد و فلسفه ی زندگی چیزی جز درد درد و درد معنا نیافت تو کدامین نطفه ی دیگر را به هیاهوی دستان شیاطینت پیوستی و کدامین عقل را به ستیز راندشدگانت گماشتی ؟ به چه سان روح سال خورده ام را به کالبدی متروک و زندانی استخوانی تبعید کردی تا اینگونه این عصیان و ناباوری شعله بگیرد و تمام من و تو را با ولع سر بکشد ! تا شاید سنگینی نگاهت بر شانه هایم دیگر قامت استوار روحم را به لرزه نیفکند . (فرناز)
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/31ساعت 2:25 توسط فرناز |
سایه شیطان بر بلندای روح طاغیم سنگینی می کند. چنگ می اندازد مشتی واژه ، باور ، درد نه مشتی شعار از اندام مغرورش می درد. خوشحال از تکامل مجموعه ی دزدانه اش تکه های روحم را در کنار تکه های سردرگم دیگر حک می کند سیری نمی یابد بار دیگر در قعر ایمانم حلول می کند خانه های خالی و سرد از ابعاد بودنش پر می شوند و چه ردپای سیاهی که در سفیدی چشم هایم متجلی می شود. آسمان یا زمین چه فرقی دارد وقتی او خوب میداند انسان، همیشه باری از خلا به دوش می کشد و در پس تمام عقده هایش برای او جای خالی می گذارد! آنگاه به تماشای هبوط خویش از ورای والایی اش به قعر زوالی محض می نشیند... (فرناز)
+ نوشته شده در جمعه 1386/02/21ساعت 1:45 توسط فرناز |